چرا ماه چند چهره دارد؟
چرا اول به صورت هلال و بعد کم کم قرص کامل.. و ماه با این صفت چند چهره ای، بهش می گن زیبا، آخه اون هر شب به یک صورت است. تازه اگر هم کامل باشه باز توی صورتش لکه های تیره است. و هیچ وقت یک رنگ نیست. و با این صفت همه مردم به آدمی که چهره ای همانند ماه داشته باشد. قشنگ می گن.
نسیم، سنبل آرامش است. ولی نسیم هر روز جایست. بی تاب و بی قرار و با وسوسه ای خاص سر راهش شاخه های درختان را به هر سویی تکان می ده. و با این بی تابی و شیطنت چرا؟ چرا ما می گوییم بعضی آدمها مثل.... آیا تقصیر شاخه ها ، علفها و یا موجودات کوچک است. که نسیم این طور اونا رو به بازی گرفته یا خود نسیم. چرا گل؟ با این همه زیبایی و نیک صفتی گل برگهای قشنگش رو، اون ساقه ظریف و آن بوی معطر خودش رو در اختیار مگس های کثیف و هزاران موجود بی مصرف دیگر می زاره و با این جلوه، کجاست اون پاکی و نیک صفتی.
آره دیگه چی برات بگم از غزال زیبا و تیز پا بگم که همیشه ترس و شرمندگی رو همراه داره و به واسطه ترس حرف همه را قبول می کند. از رود خونه، از دریا بگم که پشتیبان هزاران موجود کوچک و بزرگ است. از خود دنیا بگم که تمامی را در خود جا داده، از صبر و حوصله خورشید بگم که نمی دونم چرا این همه رو می بیند و نمی سوزاند.
هزاران گل سرخ
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:1 PM توسط مهرداد محمودی
دلبندم... امروز باز من دلتنگ تو شدم. کم کم دارم به نبودن تو عادت می کنم. اما این فقط یک جمله است. من هیچ وقت تو را فراموش نخواهم کرد.
چند روزی است. که باد مرا تنها گذاشته. و این برایم سخت است. همیشه من و باد در مورد تو حرف می زنیم. و با نبود او، غم تنهایی تمامی وجودم را فرا گرفته.
دلبندم ... فکر میکنی، این روزهای تنهایی پایانی دارد. و روزی من دوباره تو را خواهم دید. من فقط به امید آن لحظه زنده هستم. لحظه ای که دوباره نگاه زیبا و دل انگیزد را با چادر گلدار سفید ت بپوشانی و چشمان سیاه و هراسان خود را از نگاه مشتاق من مخفی کنی .
دلبندم سالهاست برایت نامه می نویسم. اما جوابی دریافت نکردم. و این گاهی قلب مرا می شکند. که شاید مثل گذشته دوستم نداری. اما مهم نیست من بیش از آن که فکرش را بکنی دوستت دارم. برایت هزاران هزار نامه می نویسم. و بدست دوست عزیزمان باد می دهم. تا برایت بیاورد. اما نه دیگر به این باد اطمینان ندارم. شاید در نیمه های راه نامه ها را به دست آب دهد.
دلبندم می خواهم از تمامی موجودات دنیا برای رساندن نامه ها کمک بگیرم. روزی از پروانه ها، اما نه آنها عمری کوتاه دارند. پس به کلاغ ها خواهم داد که سالها زنده می مانند. اما عزیزم این کلاغ ها همه را خبر خواهند کرد. و راز ما را فاش می کنند. و نوشته هایم که فقط برای تو ست به دیگران خواهند داد.
نه، به شاهین های تیز پر خواهم گفت آنها همیشه در اوج آسمان هستند. و نگاه ی بلند منش دارند. آری به آنها خواهم داد.
راستی دلبندم به تو نگفتم. چند روزی است دست راستم درد می کند. و این دکتر دراز گوش می گوید اگر باز بنویسم. این دست از کار خواهد افتاد. به او گفتم اگر ننویسم. ممکن است دلبندم خیال کند دیگر دوستش ندارم. اما او فقط خندید و گفت: یا دست راست .... یا دلبندم. و من باز مثل همیشه تو را انتخاب کردم. من هنوز یک دست دیگر هم دارم. فقط ممکن است. مثل گذشته زیبا ننویسم. اما بعد از سالی حتماً روان و خوش خط خواهم نوشت. فقط تو باور داشته باش خودم هستم.
چند روزی هم هست، که این خدا هم از من سراغی نمی گیرد. فکر می کنم. خجل است از کار خود، چون نتوانست ما را کنار هم قرار بدهد. هرچند بارها به او گفتم مهم نیست. اما دروغ گفتم. و او خوب می داند. که تو تمامی وجود من هستی. بدون تو زندگی زشت و رنگ باخته است. او باید ما را هر چند کوتاه کنار هم قرار بدهد. او خداست. و قادر بر هر کاری، بارها او به من گفت که اگر کنار هم باشید. جان مرا خواهد گرفت. می گوید برای لحظه ای ارزش ندارد. حال می توانی برایش نامه بنویسی و از باد خبر بگیری. اما دلبندم فکر می کنم او هم دیوانه شده. من تو را دوست دارم. و برای دیدنت دلم پر پر می زند. برای من مهم نیست.
یک لحظه عمریست. و این خدا هم از حرفهای من خسته شد و رفت.
دلبندم... امروز باد نیست. خدا هم خسته شده و دیگر دستی هم ندارم، برایت زیبا بنویسم. چه روز بدی...
هزاران هزار بوسه برای دلبندم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:52 AM توسط مهرداد محمودی
دلبندم...امروز زیبا بود. آفتاب اون لباس زرد رنگ قشنگ را، که تو دوست داشتی، بر تن کرده بود. درختان یکی بعد از دیگری در بین باد به رقص درآمده بودند. مثل این بود که تو باز خواهی گشت.
همه این بشارت را داده بودند. حتی آب دریاچه ی کنار قبرستان، دلربا تر از گذشته.
دلبندم ... من امروز به همه ی دوستان، حسادت کردم. شاید بیش از من، تو را دوست دارند. و من ترسویی بیش نیستم، همه شاد بودند و من نتوانستم بگویم. که دلبندم هرگز باز نخواهد گشت. هرگز...
باد گونه های خیس من را نوازش کرد. و در این باور بود. که اشک شوق، برای باز گشت توست. هیچ نگفتم.
اما عزیزم، دراین حال که باد مرا نوازش می کرد. نوری زیبا از چهره ی آفتاب بر روی درختان تابید.
و هماهنگ با رقص درختان جلوه ای دل انگیز بوجود آورد. این نور کوچک در قلب من جای گرفت و مرا به وجد درآورد. و باور کردم. شادی دوستان، بی دلیل نیست. تو در وجود ما هستی. و عشق پایانی ندارد.
هزاران هزار گل سرخ برای دلبندم......
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 6:56 PM توسط مهرداد محمودی
برای تو که نمی دانم کی و چه وقت خواهی آمد می نویسم. همه و همه به دیوانگی مرا متهم کردند ولی خود می دانی که آسمانی بزرگ دارم.
درون آن آفتابی به بزرگی دلان مردم، فریادی بلند اما خاموش در گلو دارم و آزادی که خاموش دلان برتن خسته من دارند.
به من کمک کن. که دوباره پرنده کوچک را باز یابم. به من کمک کن که دوباره دنیای زیبای وهم خود را ببینم.
همان دشت وسیع، همان شقایقها، همان جویبار، تخت سنگها در کنار آن و آسمانی بزرگتر و آبی تر از آسمان واقعیت.
به من کمک کن، که ماهیهای زیبایت درون خیال خود را، در واقعیت گم نکرده ام. همیشه در وجودم زنده می شدی.
همیشه مشاور و همفکرم بودی.
به من بگو قصه کدام پرنده را باور داشته باشم.
به من بگو کدام اسب تندتر می دود که شاید از این زمانه و آدم فرار کنم.
همیشه یار و یاورم بودی.
باز هم نگاه کن شاید بتوانیم، نتوانستن را شکست دهیم.
بیا باز هم برایت قصه بگویم. قصه سنگ کنار رود.
یکی بود، اما هیچ کس کنار هم نبود. سنگی بود همانند همه ی سنگها، اما دلتنگتر از دیگران. به گفته پرندگان و موجودات دیگر که همیشه سرگذشت سنگهای سرزمین دیگر را می گفتند، غمگین بود. شبی خسته از غصه، دل به رود داده و به دنبال صفای پاک دریا رفت. در بین راه سنگهایی دید که به گردی آفتاب و به صافی و یکنواختی ماه.
گفت: چرا این چنین؟
گفتند: رود سهمگین و ظالم ما را به این شکل در آورده غصه ما از این است که شکل و ظاهر خود را از دست داده ایم. دیگر هیچ کس واقعیت ما را نخواهد دید. اشک ما رود را پر قدرت تر کرده.
سنگ با تأسف سر به زیر افکند و با لغزش به سوی جهت رفت و باز در کنار رود سنگی از هم گسیخته دید بی نگاه گذشت.
در کنار دریا دید هزاران ذره.
سنگ با غصه فریاد زد چرا؟
این چنین گفتند: ما را موج دریا به این روز انداخته، دیگر وجودی نداریم و همه در هم مخلوط شده ایم. سنگ با حالتی آشفته، درون دریا رفت و صدایی نشان داد چهره ای دیگر را.
مرجانها و موجودات دریایی سنگی را احاطه کرده بودند و فریاد او را در نهان خفه کرده. سنگ سنگینی و فشار درد همنوعان را حس کرد.
موجودات دریایی به سویش حمله ور شدند فریاد بر آورد، که ای کاش باز هم کنار رود بودم و ای کاش پرندگان را بار دیگر می دیدم.
با فشار و درد از خواب پرید و آسمان پاک را بار دیگر دید. با خود عهد کرد دگر هیچ وقت سر به پایین نیفکند و همیشه چشم به آسمان داشته باشد.
و این قصه ای بود از هزاران قصه ای که برایت در وجودم ساختم.
هزاران گل سرخ
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 7:39 PM توسط مهرداد محمودی
باز دیشب خواب دیدم هنوز هم می ترسم از این می ترسم که خودم نباشم گوش کن.
برایت می نویسم اما شاید.........
یک دیونه دنبالمه. نمی دونم کجا برم. خیلی می ترسم، شبه، خواهرم مینا و یکی دیگه با منه اونها می ترسند. نمی دونیم کجا فرار کنیم. امتحان داریم همه امتحان دارند. خواهرم مینا که خیلی گِلی شده مثل اینکه توی گِل ولای افتاده.
می خواستیم از کوه رد بشویم، ولی نمی شد مثل این بود که دور خودمان می گردیم. دیونه همه جا دنبالمون بود، من بین کوه گیر کردم. خیلی ترسیدم، دیونه پایم را گرفته بود. داد می زدم، کمک می خواستم. همه بودند ولی کمک نمی کردند، دو تا از دختر دایی ها داشتند از کوه پایین می رفتند، گفتم کمک کنید.
گفتند: ما تو را نمی شناسیم به خواهرم گفتم برگرد منو با خودت ببر، ترسیده بود از کوه به پایین پرت شدم. دیوانه هم پایین اومد از یه راه باریک گذشتیم، از روی یک قفس پر از سگ رد شدیم. خواهرم نمی توانست رد بشه من کمکش کردم حسابی گِلی بود. خیلی قشنگ شده بود نمی دانم چرا این همه دوستش داشتم با تمام وجود مثل بچه ها خیس آب شده بود، موهای قشنگش دور صورت صاف و ساده اش رو گرفته بود.
خیس آب بود. آخ دیونه، دیونه می خواست اذیتش کند، من نمی گذارم ولی می ترسم از دیونه می ترسم پشت دیوار جمعیت زیادی بود، همه می خواستند امتحان بدهند. همه با لباسهای تمیز و خشک بودند فقط من و خواهرم مینا و یکی دیگه، از دیوار پایین می خواهیم بریم. خواهرم ترسیده بود، خسته بود کمکش کردم، دیگه حواسم به خودم نبود. دیونه به من نزدیک شده از روی قفس سگها پایین انداختمش ترسیده بودم ولی خواهرم را دوست داشتم.
مردم خیلی بد بودند. دوستشون ندارم، همه دختر و زن بودند. مردی میانشون نبود، یعنی توی این دنیا مرد نبود.
خواهر نازم را توی بغل گرفتم خواهر گلمو، صورت صاف و ساده شو بوسیدم آخ که چقدر دوستش داشتم.
چقدر دنیا سرد و تاریک است. صبح شده بود خیلی هم شلوغ بود همه می خواستند امتحان بدهند. همه خشک و تمیز بودند چرا؟ من و خواهرم مینا و یکی دیگه خیس و گِلی بودیم.
دیونه ول کن نبود اما دیگه ازش نمی ترسیدم. یعنی می ترسیدم ولی بیشتر در فکر خواهرم بودم حتی در فکر یکی دیگه هم نبودم.
موهای قشنگ و براقش همه اش گِلی شده بود روی زانو می رفت. ترس چشمهای قشنگش را قشنگ تر کرده بود. مثل عروسک بود نمی خواستم از بغلم بیرون بیاد از من بزرگتر بود. کمک می خواست. و من و یکی دیگه هم همین طور، توی این دنیای بزرگ هر سه تنها بودیم. همه مردم بد بودند همه می خواستند فریب بدهند. دیونه دنبال ما بود خیلی وحشتناک بود این دنیا خیلی بده کاشکی می شد از این دنیا گذشت ولی چطور، بعد از اون کوه یک شیار باریک و بعد یک قفس پر از سگ وحشی بعد دیوار و بعد مردم، مردم سرد، تمیز و مرتب و تکرار می شد.
ولی هیچکس نیست کمک کند چه جور می شه از این دنیا گذشت. آخ کاشکی می تونستم بگذرم. اون وقت خواهرم و یکی دیگه رو با خودم می بردم اینجا جای ما نیست.
هزاران گل سرخ
باید بگم کتاب مجنون ، پراکند ه گویی بود. از افکار یک " دیوانه "
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 5:16 PM توسط مهرداد محمودی
در زمانهای خیلی دور افسانه ی قدیمی بود. که از یادها رفته و ورق پاره های آن لای اوراق دیگر گم گشته، شاید بشود آن ورق ها را در کنار هم چید و خواند:
آن وقتها اسب سفیدی بود، به نام ماه پیشانی، با یالهای بلند و چشمانی افسون شده.
ماه پیشانی به دنبال سرنوشت تیغه آفتاب را شکافت و رفت. رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن شهر، غصه زمانه می خوردند. زمانه ای که داشت از بین می رفت. اشک چشمانش به دنبال عشق گم گشته اش جویبار باریکی درست کرده بود. اما عشق چرا گم شده؟ و زمانه برای چیزی که نیست، چرا اشک می ریزد و مردم برای زمانه، زمانه ای که خود بی وفا بود. غصه می خوردند!؟ این سئوالهایی بود که ماه پیشانی از خود کرد و به دنبال جواب وارد شهر شد. مردم با دیدن ماه پیشونی به گرد او آمده و هر آنچه درون دل بود بیرون ریختند. میگن ماه پیشونی تحمل رنجهای مردم رو نداشت و خیلی زود یالهای زیبایش زیر بار رنج مردم از هم گسست. با یالهای از هم گسیخته ماه پیشانی تارهای بی تار کوک شد و آواز زمانه هم در آمده، برای عشق گم شده و بهترین داروی شهر غصه؛ ماه پیشانی از آن شهر گذشت.
رفت و رفت تا به جنگل انبوهی رسید و کلبه جادوگری در وسط آن مثل همه کلبه های جادوگران در افسانه ها، آنجا خورشید خانم با چشمان بی نور به انتظار ماه نشسته بود. افسون چشمان ماه پیشانی کلبه جادوگر را از بین برد و خورشید خانم آزاد شد ولی دیگر نوری نداشت. خورشید خانم گفت: ماه؛ من در انتظار تو چه نورها تاباندم. تا سوی چشمانم از بین رفت.
ماه پیشانی گفت: من ماه نیستم. ماه پیشانیم... بیا بگیر...
و چشمان افسون شده اش را به خورشید داد. خورشید می خواست بگوید که ... ولی ماه پیشانی رفته بود. و دیگر افسونی در چشم نداشت و یالی برای نوازش کردن باد.
میگن ماه پیشانی به طرف غروب پیش رفت و صدای دلنشین نسیم او را به سرزمین مهتاب برد.
صدایی می گفت: تو ماه پیشانی هستی.
گفت: بله، تو چطور مرا شناختی.
گفت: آوازه تو تمامی دنیا را پٌر کرده.
ولی من تو را نمی بینم، بیا جلوتر.
صدا گفت: من آهو هستم ولی یارای آمدنم نیست.
ماه پیشانی گفت: آهو باید تیز پا باشد. بیا، و پاهای طلایش را به او داد.
آهوی تیز پا با سمهای طلایی رنگ پیش رفت و رنگ طلایی را که نشانه مهر بود به دشت برد.
میگن ماه پیشانی در همان سرزمین ماند و خوشبخت بود باد آواز خوشبختی زمانه را همراه خودش می آورد و در گوشش زمزمه می کرد.
این هر چند افسانه بود. به هر حال مردم شهر غصه با نواختن تار، خوشبخت شدند و زمانه با آواز و خورشید با تابیدن و آهو هم با دویدن و ماه پیشانی هم با خوشتختی دیگران.
اما ما با چی؟
هزاران گل سرخ
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 6:18 PM توسط مهرداد محمودی
مدتی پیش نامه ای از دوستی به دستم رسید.
دیروز
امروز
فردا
دیروز، ثانیه ای گذرا
امروز، چون قرنی طولانی
فردا، آینده ای نامعلوم و پٌر هراس
دیروز را گذراندم، با همه تلخیها و خوشی هایش
امروز در فکر امروزام، روزی که اگر تخمی نکارم به فردا خیانت روا داشته ام در فکر فردایم-فردا... می آید. ولی چگونه؟سخت است؟ آسان!؟
کسی نمی داند فردا چگونه است.
چه خواهد گذشت.
ولی من فردا خورشید را می بینم.
امروز با همه مدتش، غروبی رو به پایان و دیروز را شبی که گذشت. خوب؟ بد؟
چه اهمیت دارد.
دیروز هیچ نکردم.
امروز، در صدد ساختن خانه ای و افشاندن تخم در باغچه های زندگی فردا.
ولی فردا را باید ساخت.
در خانه ای گرم و با گلهایی که آینده را خوشبو کند.
فردا!!!
ناگاه به یاد سفری که به یکی از شهر ستانها کرده بودم. افتادم، پسری با پاهای برهنه و گل آلود و موهای ژولیده، روی نیمکت مدرسه نشسته بود. معلم او را صدا کرد.
علی بیا و انشایت را همرا هت بیاور.
صدای نچندان بلند فضای کلاس را پٌر کرد و با همراهی صدای خالی شکم، او با صدای لرزان خود امید به فردا را نشان می داد و صدای دیگر آن را تکذیب می کرد.
علم بهتر است یا ثروت؟؟؟
صدای ظاهر می گفت: علم بهتر است و با امید به فردا و عشق به امروز می توان به علم دست یافت و ثروت چیزی جز شکم خالی من نیست.
صدای درون می گفت: باید زنده بود و اگر چنین نباشد علم به چه درد می خورد. شکم گرسنه، پاهای برهنه، انگشتان تاول زده، چشمان پٌر از اشک و ترس از فردا علم را نمی شناسد. ترس از فردای وحشت.
صدای ظاهر می گفت هر روز با تمرین و کوشش و مطالعه، میزان علم خود را افزایش بدهید تا بهتر بتوانید در دنیا زندگی کنید.
صدای درون گفت: دنیا، دنیا خیلی بهانه گیر است. آخ، دنیا خواهر کوچکم . اون هم مثل منه، ولی با وحشتی کمتر.
صدای درون گفت: توی این جنگل زندگی؛ غزال بی پناه چگونه باید میان حیوانات درنده سرکٌند و چگونه امید به شیر بست در صورتی که صفت شیر، مردانگی؛ از بین رفته و برای غزال زیبای ما جز چشمان هراسان چیزی نمانده.
صدای ظاهر گفت: با دانش خود وطن را آباد خواهم کرد. و رفا و عدالت برما حاکم خواهد شد.
صدای درون گفت: ما همیشه در حال نثار عشق به دین و میهن خود هستیم و مرگ برای ما امید به زندگی است و دیگران باید زندگی کنند با شکمی پٌر و با ناز و نعمت (عشق اشک ماست و امید مرگ ماست) و نگاهی در بالا پس از مرگ (وای طفلک)......
انشاء پایان یافت ولی کسی نفهمید علم بهتر است یا ثروت و امید به فردا یعنی چه؟
هزاران گل سرخ
"عشق امید به فردا" یکی از مجموعه داستان های کتاب "مجنون" از نوشته های خودم است. که در ایران چاپ شده اما متاسفانه تمدید چاپ نشد. ومن با کمی خود سانسوری اینجا نوشتم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:34 AM توسط مهرداد محمودی
اول
دلبندم. . . فکر می کنم. روزهای پایانی عمرم است. همه چیز غم گرفته و کدر است. همانند آسمان تو، از خانه خارج نشدم و از پنجره فاصله گرفتم. می ترسم! از نگاه های زیبای تو، در گوشه ای از اتاق نشستم. و به بودن خود فکر کردم. واقعاً من وجود دارم؟! کسی مرا می بیند؟ بار ها خود را در میان درختان تو تنها دیدم. سکوت قدمهای محکمی در این محل دارد. پرنده ای در لا بلای شاخه ها دیده نمیشود و جای پایی از خط مورچه ها وجود ندارد. باد برای بدست آوردن امید به دور دستها رفته، غم آشکاری بر روی زمین وجود دارد! با این همه جنگل زیبا و دل انگیز است.
عزیزم. . . ما به جهان دیگر خواهیم رفت؟ آیا چنین مکانی وجود دارد؟ یا همانند خاک زمین تو با وزش باد در هوا معلق خواهیم شد.
نه . . . دلبندم دیگر فرصتی برای فکر کردن در مورد بودن و نبودن نیست. باید خود را به پنجره نزدیک کنم و از دیدن زیبا رویت لذت برم.
دوم
زیبا رویم. . . امروز انسانهای بیشماری برای دیدن تو آمده اند. همه به امید آزادی، وصف آرامش و مهربانی تو سراسر دنیا پیچیده است. قلب تو، مکانی برای زنده مانده است. و این با عث شده، هر روزه تعداد بیشتری درون تو ساکن شوند. همانند ماهی های آزاد، راه سخت و دشوار دریاها و رودخانه ها را پیموده و ثمره ی عمر خود را در جایی دیگر برای تولد دوباره می گذارند.
دلبندم. . .چرا انسانها سرزمین مادری خود را که دارای زبان، آداب و رسومی هماهنگ هستند. رها کرده و در اینجا ساکن شدند. محلی هر چند زیبا و دل انگیز ولی کاملاً متفاوت.
عزیزم . . . هر بار در این مورد فکر می کنم. و به دنبال جوابی قانع کنده می گردم. چیزی جز سوالی دیگر پیدا نمیکنم.
سوم
همچنان بر روی زمین تو قدم می زنم. باد گونه های من را لمس می کند و به من یاد آوری می کند. زنده هستم. باید خود را در میان درختان تو رها کنم. و به هیاهوی اطراف گوش فرا دهم. همه در انتظار من هستند. درختان، پرندگان، حشرات و کلبه های متروکه، همه سخنان زیادی برای گفتن دارند.کفش ها را از پا در می آورم. خاک در تار و پود من قرار می گیرد و در او ادغام می شوم. حال من هم ذره ای از خاک تو شدم. دانه های از هم گسسته ی من به تو خواهد گفت. از کدام سرزمین آمده ام. تفاوت چندانی نیست. همه ذره ای از خاک هستیم. هماهنگ و یکنواخت. تو به من گفتی: همه ی خاک زمین خانه ی من است.
عزیزم. . .با رها شدن در تو چیزی در من بوجود آمد و ای کا شک همه این حس دلنشین را لمس می کردند. من در تو فرو رفتم و آزاد شدم.
چهارم
دلبندم . . .می دانم دلگیر و غمگین از نبودن آفتاب هستی فکر می کنم. که مدتهای زیادی است. او را ندیده ای، ابرهای سیاه تمامی آسمان تو را گرفته اند. و اجازه ی ارتباط شما را نمیدهند. باد بارها سعی در بر قراری ملاقات کرده و هر بار خسته و نا امید باز گشته.
پنچم
از هیچ کس خبر ندارم. واقعاً عجیب است!
هزاران گل سرخ
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 7:35 PM توسط مهرداد محمودی
گل عزیزاست غنیمت شمریدش صحبت
دلبندم . . . "اوسدا"
مهم نیست که در چه محلی بدنیا آمدم.
مهم نیست که در کجا زندگی می کردم.
مهم نیست دارای چه نژاد و مذهب و ملیتی هستم.
مهم نیست دارای چه رنگ پوست و با چه زبانی صحبت میکنم.
مهم آمدن و بودن است.
مرا یگانه ای آفریده و با پیامی در قلبم. من زنده و سالم هستم. و ذره ای از جان او در درونم. من آمده ام تا هدفی که به من محول شده بیابم.
دلبندم. . .
همیشه و در همه حال، خواب و بیداری به بودن و نبودن انسانها فکر می کنم. انسانها همیشه در حال بدنیا آمدن و از دنیا رفتن هستند. یکی می آید و دیگری می رود. همانند برگهای درختان جنگلهای تو در فصل پاییز، فروریختن برگهای زرد رنگ و بی رمق تو زیبا و دلنشین است. عریان شدن درختان سر به فلک کشیده ی تو هوس انگیز و وجد آور است.
دلبندم. . .
نبودن هم مانند بودن زیباست. نبودن عزیز ترین عزیزان، برگها فرزندان درخت هستند با مر گ فرزندان ترس و دلهره در او بوجود می آید. این ترس و تنهایی جنگل را زیبا تر و خیال انگیز تر می کند. نبودن و تمام شدن زیباست. گاه گداری در این فصل سرما، درون جنگل قرار می گیرم. باد با وحشت و هراسان به هر سو می رود. او در پی چه می گردد؟ شاید بدنبال حیات و جانی دوباره، خود او هراسان است. و غافل از آنکه وحشت در بینند گان بوجود می آورد.
او سراسر جنگل را می پیماید و هیچ نمی بیند، حیات و زندگی را در تو . . .
دستان خود را در لا به لای فضای فشرده ی باد قرار می دهم. شاید او را باز دارم، ولی با سردی و بیروحی از لا ی انگشتانم می گذرد.
خداوند چه عجیب او را آفریده. هیچ وقت آرامش ندارد. من همچنان در بین درختان انتظار می کشم. آفتاب ساعتهای بیشتری را در خواب به سر می برد. در بیست و چهار ساعت فقط چهار ساعت بیدار است. در این مدت نیرو و جانی در وجود ندارد. با دهن دره های بیشمار از گو شه ای به گوشه ای دیگر می رود.
فکر می کنم سرما و دلهره ی باد، ترس درختان از نبود برگها در او اثر کرده بیمار و افسرده، پریشان به خواب های طولانی مدت می رود.
و اما بودن. . .
همه در حال قدم زدن در خیابان ها و کوچه های تو هستند. همه بر روی زمین تو و مابین درختان و بوته های تو سرگردان هستند. منظورم از همه، تمامی موجودات اطراف است. که در کنار من و برروی تو زندگی می کنند.
منظورم خود توست. همه وجود داریم. دستان و پاها و صورت یکدیگر را با چشمانی که خداوند به ما داده می بینیم و با زبان و گوشهای خود سخن می گویم و می شنویم. به همدیگر سلام می فرستیم.
سلام. حالت چطور است.
خیلی خوب، بد نیستم.
شما چه طور هستید.
من هم خوب هستم.
هیچ وقت به خود گفته اید. چه می کنید؟ از کجا آمده اید؟ و به کجا خواهید رفت؟
هیچ وقت با نگاه واقعی یکدیگر را دیده اید؟
هیچ وقت همانند درختان خود را به دیگران نشان داده اید؟
هیچ وقت بودن خود را احساس کرده اید؟
من در میان درختان جوانه زدن و روئیدن برگهای سبز را می بینم .
بودن، بوجود آمدن، برگهای درختان، بزرگ و بزرگتر می شوند. همه چیز از نو بدنیا خواهد آمد. درختان از شادی در پوست خود نمی گنجند. این بار باد با صدای شادی در بین آنها به حرکت در می آید. و شاخه ها و برگها را به رقص در می آورد.
آفتاب از بیماری و افسرد گی نجات می یابد. با نیرو و امید به همه جا می تابد. و ساعت های بیشتری در آسمان قرار می گیرد. سعی می کند. تمامی زوایای این تکه زمین را ببیند. و یا شاید از ترس نبودن، نگاه او متفاوت است. ای کاش نگاه همه ی ما همین بود. درک و فهم بودن زیباست. زیباتر از دانستن من از کجا آمده ام. از چه ملیتی هستم . با چه زبانی خداوند یکتا را می پرستم و با چه آئین خود را به او نزدیک می کنم. بودن همیشه پا برجا و پایدار است.
دلبندم. . . "اوسدا"
حال من در درون تو قرار گرفتم. خوب یا بد، زیبا یا زشت، مهربان یا بد اخلاق، من جزیی از تو هستم و خواهم بود. پس بیا با محبت همدیگر را در آغوش بگیریم و با بوسه های بیشمار از بودن خود لذت ببریم.
هرچند نمیتوانم تو باشم.
هزاران گل سرخ
"اوسدا" نام منطقه ای است در جنوب سوئد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:31 AM توسط مهرداد محمودی
دلبندم. . . شب عجیبی است. باد بار دگر مرا در بر گرفت. همانند روزهای نخست، که دیار خود را ناخواسته ترک کردم. او لذت بودن را در من زنده کرد.
عزیزانی در کنارم هستند. که برای نشان دادن انسانیت و فکربرتر به دراز گوشهای زمانه، اینجا گرد آمدند.
اما، دلبندم. . . خیلی ناامید هستم.
فکر می کنی، درازگوشها، انسان خواهند شد؟
امشب به بهانه ی زیبارویی که دیگر در میان ما نیست، جمع شده ایم. اما همه در وجود خود بدنبال راه حل برای نجات عزیزان خود از دست درازگوشها هستند.
باد، گاهی با شیطنت شمع های برروی سنگ فرش خیابان را خاموش می کند. و خیالی را از ذهنی بیرون می کشد. خیالی که به دور دست ها رفته.
[عزیزترین من، امروز تمامی ماهی های درون دریاچه ی که کنار قبرستان قدیمی قرار دارد به بیرون از آب می جهند و گاه گداری انگشتان مرا لمس می کردند.
نگاه همه ی آنها عجیب بود. آنها با پیچ و تابی زیبا در درون آب به شسشوی خود میپرداختند. حرکات مداوم و یکنواخت آنها را خسته نمی کند.
من دستهای خود را درون آب فرو کردم و با تلاش زیاد سعی بر برقراری ارتباط با آنها شدم. با نرمی از میان انگشتانم گذشتند. احساس و انرژی خود را به من انتقال دادند. لطیف، دوست داشتنی و هوس انگیز، شاید بهترین واژه ها باشد. که می توان بر آنها گذاشت.
حکایتهای زیادی برای گفتن داشتند. هرکدام با چرخشی در هوا، راز آفرینش را فاش کرد. خود را در میان آنها رها کردم. آب، سرد و دلهره آور بود. قلبم با تپش های زیاد به من اخطار می داد. با شتاب یکی را در آغوش گرفتم. حس نه چندان غریبی، حس دوست داشتن و عشق گذشته سراسر و جودم را فرا گرفت.
عزیزم من مثل بار اول عاشق و شیدا شدم. حال باور دارم، زنده هستم. کسانی هستند. که مرا دوست دارند و من آنها را، بار دیگر پی بردم که خداوند وجود دارد و در همه حال مرا در آغوش می گیرد. همانند آب و ماهی های درون آن. . .]
آقا ببخشید...... میشه، اون شمعها رو روشن کنید.
[باد بار دیگر شیطنت کرد و آتشی خاموش شد و رویایی از دور دستان باز گشت.]
صدای مهربان بار دگر در گوشهایم طنین انداز شد.
خوب هستین؟ باشما هستم !!! و شمع روشنی به دستم داد .......
هزاران گل سرخ
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 4:46 PM توسط مهرداد محمودی













