تبليغاتX
بودن
بودن
شب نوشته های مهرداد محمودی
یکشنبه 3 اردیبهشت1391
زردشت ام باز گرد...

من از مذهب بیزارم!

خدایم  در غل و زنجیر است!

زردشت ام باز گرد

به خدایم معنایی ده!

خوش کردارم

خوش گفتارم

خوش پندارم

ورزا یم است!

خدایم نیست!

زردشت ام باز گرد

خدایم به صلیب نشست!

اندیشه ام نیک است

گفتارم نیک است

پندارم نیک است

تاج گلم  در صحرای عرب به تاراج رفت!

زردشت ام تاج گلی ده

به خدایم که بی جان است!

فضیلت م ده، درجات م رفت!

درفش م ده

خدایم رفت!

زردشت ام باز گرد!

عشق ام ده

مهر م رفت!


هزاران گل سرخ  

+ نوشته شده در 10:45 AM توسط مهرداد محمودی.
جمعه 26 اسفند1390
قول داده بودم...


قول داده بودم احساسم را به زبان خودت " ژاپنی "  برایت بنویسم حتی اگر شده یک کلمه یا یک جمله... اما مرا ببخش که در آن زمان فراموش کرده بودم که کلمات هم با من درون این دیوارها قرار دارند و غم پنهان مرا آشکار کردند.

گاهی فکر می کنم خدایم دیگر دوستم ندارد و واژه های زیبایی که در گذشته در وجودم قرار داشت جای خود را به زشت ترین واژه ها دادند.

گاهی به تکه زمینی فکر می کنم که آزادی را در آن دیدم، کلبه ای کوچک کنار دریاچه مابین هزاران درخت سبز که به آسمان نگاه می کردند. همان جایی که خودم بودم و دوست دوران کودکی ام " باد ".

باد همیشه برای من پیام آور آزادی و عشق بود، آزادی که بشر نتوانست آن را حفظ کند و خود را اسیر امیال و هوس های زود گذر قرار داد. ما همه اسیر این تن هستیم، تنی که هزاران نیاز دارد. ما در جهان نیروهای منفی زندگی می کنیم واقعیتی که از طرف معدودی از مردم درک میشود. عدم وابستگی تنها رمز زندگی در کیهان فیزیکی است.

باید پیش تو اعتراف کنم دلتنگ شدم، دلتنگ " دلبندم "، دلتنگ رقص باد در بین درختان بیشمار تکه زمین خودم، همان جایی که آب دریاچه به زیبایی تصویر درختان را در خود نقش داده...

من بی تاب احساس گذشته خود هستم همان حس زیبایی که انگشتانم با بر خورد با اندام دلفریب باد در من زنده می شد. مرا ببخش که قول داده بودم بنویسم اما تمام وجودم در باد پراکنده شد.

ولی برای تو کلماتی خواهم نوشت کلماتی که هزاران بار تکرار کردم که شاید اگر فراموش کردم بر روی این جسم خاکی نقش جاودانه ای داشته باشد.

 " در آن روزگار گذشته من بودم و باد و دلبندم و هزاران هزار قصه ی نیمه تمام..."  

 

                                                                                      هزاران گل سرخ

+ نوشته شده در 3:25 PM توسط مهرداد محمودی.
شنبه 20 اسفند1390
هفت نفر بودیم...

دلبندم...

چیزی بنویس! این روزها کمی دلم گرفته، شاید همه ی آدم ها این حالت را داشته باشند اما دل من متفاوت است!

 می دانی آن زمانهای دور که در سرزمینم زندگی می کردم یک دوست داشتم. دیگر چیزی از چهره اش در خاطرم نمانده، سالهای دوران مکتب، زمان شیرینی  بود درست انگار همین دیروز بود که بین بچه های مدرسه شیطنت می کردیم. ما هفت نفر بودیم. برای همین است که عاشق عدد هفت هستم شاید در آن مدرسه بهترین ها بودیم. اما این زمانه همانند یک دختر طناز بین ما فاصله انداخت خیلی زود من از وطن خارج شدم اونقدر زود که نفهمیدم کی هستم! برای دیگران کسی شدم اما خودم هنوز که هنوزه نمی دانم کی هستم! یکی ازما رفت هندوستان و دکتر دولت شد. یکی دیگر همان زمانها رفت جبهه و یک دستش را جا گذاشت پشت خاکریز دشمن؛ یکی شد سرمایه دار و تمام زمین های اطراف پایتخت را خرید و ساخت و ساخت و ساخت... یکی معلم شد و بعد هم عاشق و هفتا بچه درست کرد، شد عیالوار؛ اونی که برای من عزیزتر بود آقای دولت سرش رو زیر آب کرد و گفت: آدمی به این نام وجود ندارد. دیگه پیدا نشد که نشد... اونی هم که از حافظه ی من پاک شد انگار یک خواب بود یک رویا خیلی ساده، اومد و رفت...

دلبندم، نمی دانم آنها هم حالا مثل من فکر می کنند به آن زمانها که هفت نفر بودیم و هیچ آرزوی نداشتیم جز بزرگ شدن. " چه آرزوی مسخره ای بود "

هزاران گل سرخ 

+ نوشته شده در 9:26 PM توسط مهرداد محمودی.
چهارشنبه 8 اردیبهشت1389
تپه ای بین بهشت و جهنم...
 

 

رابطه ی بین ما انسانها یک حادثه است و گاهی با کششی که در وجود و قلب ما است صورت میگیرد. گاهی این رابطه به سادگی از بین می رود و گاهی مهبانگی است که شروع و پایان مشخصی ندارد.

روزی یک حادثه اتفاق افتاد. یک خنده، نه از اون خنده های بلند و نه از اون خنده های کوتاه درست همچین چیزی هههههههه همین باعث رابطه ی بین دو موجود زنده شد. گفته بودم که شروع حادثه مشخص نیست وفقط یک خنده بود. حتی خدا هم اونها رو جدی نگرفت، اما نگران بود. این رابطه بین یک زن و یک مرد بود اما آدم و حوا نبودند. چون اونها سالهاست رفتند، شاید توی بهشت یا در اتاق فرشته ها...

جونم براتون بگم که این لبخند همینطور ادامه داشت و این دو نفر هزاران هزار واژه بلد بودند هیچ کس راز این واژها رو نمی دانست درست مثل یک سحر و جادو بود. بین اونها همیشه خنده و همیشه حرفی برای گفتن. گاهی زمان که همراه همان مهبانگ بوجود آمده بود، می رفت و اونها هنوز نگاه در نگاه و صدا در صدا در حال حرف زدن و خندیدن بودن. برای اون ها اطراف و موجودات دیگر مهم نبود. بین جمعیت بودن و هیچ کسی غیر از خودشون رو نمی دیدند اصلاً عزیزان من جنس این دو نفر کاملاً با آدم و انسان متفاوت بود.

چند باری فرشته های زیبا روی، از طرف خدا مامور شدند که ببیند می شه این دو نفر رو شناسایی کنند و کاری کنند که غیر از خودشون دیگران رو هم ببینند و یا با دیگران حرف بزنند. اما فایده نداشت که نداشت، این دو نفر حتی فرشته های با اون جذبه رو هم ندیدن. فرشته ها شرمگین و خجل نزد خدا رفتند. خدا که آگاه به همه چیز بود. از لپ های سرخ فرشته ها فهمید، نه  اون دوتا از دست رفتند و هیچ کاری نمی شه کرد. تنها راه حل عزرائیل  بود.

پس اون کنارشان قرار گرفت و آرام دست روی شانه های اونها گذاشت. اما این دو نفر فرشته مرگ رو هم ندیدن و همانطور مجذوب هم بودن. عزرائیل در تعجب بود که خدا برای چی این دو نفر رو آفریده و برای چی روح اونها رو می خواست. بهر صورت کار انتقال صورت گرفت اما در این راه هنوز اون دو نفر درحال خندیدن و گفته گو بودند. عزرائیل دلش به حال اونها سوخت گفت: بهتر اینها رو ببرم توی بهشت بهر صورت گناهی نکردن.

 وقتی نزدیک در بهشت شدند اسرافیل جلوی اونها رو گرفت و گفت: جای اینها اینجا نیست. اینها سالهاست که در رفت و آمد هستند هیچ فرشته ای به درستی نمی دونه که این دونفر چی هستند و چکار دارند. در این راه تکامل، اینها بارها 50000000 هزار سال سیر تکامل رو تمام کردن و باز همینطور در حال خنده و حرف زدن هستند بارها خداوند اونها رو از هم جدا کرد اما خیلی ساده همدیگه رو پیدا کردن و باز همین رویه بود.

عزرائیل گفت: بهر صورت باید جوابی برای خدا ببرم. تو باید به من کمک کنی. این دو فرشته عقل شون به جایی نرسید. پس دست به دامن جبرائیل و میکائیل شدند.  جبرائیل که عقل اول بود، ولی توی این مورد درست شده بود مثل میکائیل که نامی هم ازش  نیست.

این چهار تا فرشته چند ساعت اون دو نفر رو نگاه کردن اما سر درد گرفتند. این دونفر توی خودشون بودن و زمان و زمین و جهان و فرشته ها و خدا، هیچی نمی دیدن. فقط خودش و همون خنده هههههههه.

 چهارتا فرشته گفتند: بادا باد بریم پیش خدا خودش اینها رو خلق کرده خودش هم حتماً راهی برای اصلاح اون ها داره . وقتی نزدیکی بارگاه خداوند رسیدن همه تعظیم  کردند الا این دو نفر. اینها خدا رو هم ندیدن.

خدا همه چیز رو فهمید، او آگاه بر همه ی موجودات است. فرشته ها گفتند: ای خدا اینها نه جای توی بهشت دارن نه توی جهنم چکار کنیم؟

اینجا بود که خدا برای اولین بار فکر کرد. اون آگاه به همه چیز بود اما نفهمید که اینها رو برای چی خلق کرده.

تازه متوجه شد که اینها رو حالا باید کجا جا بده.  نه آدم بودن، نه فرشته و نه کسی غیر از خودشون  میدیدن. نه میشد کنار خودش نگرشون داره که چیزی یاد بگیرند.

هر جای کائنات، جدا از هم  قرار شون می داد. خیلی زود همدیگر رو پیدا می کردن. یه هههههههه و باز شروع می شد. بین اونها یک حس بود که خدا هم اسمش رو بلد نبود. نه عشق بود. نه دوست داشتن نه شیدا بودن نه مجنون. هیچی نبودن و همه چیز بودن. اونها یه خنده بودند.

خدا به فرشته ها امر کرد که یک خونه کنار همون تپه ی  بین بهشت و جهنم، براشون بسازند و کاری بکار شو نداشته باشند.

جونم براتون بگم که سالهاست خونه اونها همون جاست. گاهی روی زمین میان و بعد از مدتی به خونه خودشون بر میگردند اما هنوز همانطور می خندن و شیفته و شیدای واژها هستند.

هنوز خدا در حال فکر کردن است که چرا این ها رو خلق کرد!

                                                                                        هزاران گل سرخ

+ نوشته شده در 5:39 PM توسط مهرداد محمودی.
دوشنبه 10 اسفند1388
در انتظار باد
 

 

باد عنصر بد قولی است. در گذشته دشمن من بود و حالا دوستی عزیز که به دیدارم نیامده همه ی نوشته هایم مانده جز او به هیچ کس اعتماد ندارم باز در انتظار می مانم شاید در بین کوهی در رفت و آمد است و یا در حال ترساندن انسانی شاید برای دهکده ی دور دستی ابرهای سیاه می برد و یا نوای اذان شهرمان را به این سو می آورد.

ای باد آشنا بیا ...بیا که چون مادران در انتظار فرزندم ... بیا که بوی یار می دهی بوی مادر، بوی وطن...

بیا اشکانم را با وزشت پاک کن، با هیچ نمی شویم. هر روز صبح نسیمی خنک گونه هایم را در بر می گیرد و وعد دیدارت را می دهد با هر نفس در وجودم میرود و مرا به وسوسه ی دیدارت امیدوار.

ای باد به یاد داری زمانی که دشمن بودی همیشه مرا می ترساندی به در و پنجره می کوبیدی که مرا با خود ببری همه روزنه ها را می پوشاندم که وارد نشوی و اکنون چه شده که اینچنین مشتاق هیاهویت هستم.

 می دانم با صدای بلند صدایم را می رسانی. می دانم یاد داشت هایم را به هر نقطه میبری. میدانم مرا آشفته میکنی آمدنت نسیم و سوسه گر را از من دور میکند بیا که مشتاقم ... بیا.

ای یار نشانیت را به پروانه ها گفته ام آنها وعده ی یافتن تو را دادند. در این فصل خانه ی من پراز پروانه است همسایه ها برای دیدن، پشت پنجره جمع می شوند. همه مرا می شناسند هر روز این خانه عجیب است امروز روز پروانه هاست هزاران هزار، نه، ملیونها پروانه، به شماره نمی آیند. به اندازه ی ستارگان شهر کوچکم پروانه در خانه دارم نمی توانم راه بروم برایم تنفس مشکل شده، بیحرکت مانده ام که آنها را نیازارم.

دختران و زنان همسایه مرا می ستایند و به تو حسادت می کنند برای پروانه ها گل می آورند. تمامی بدنم را پروانه ها پوشانده اند بینی و چشمانم، لبهایم هر روز هزاران هزار بوسه می گیرند به بهانه ی آوردن به سوی تو، فردا روز قرقی هاست آنها تیزتر و تندتر از پروانه ها هستند. شاید عمر پروانه ها به پرواز به سوی تو نرسد و اگر قرقی ها نتوانند کلاغ ها را صدا خواهم کرد آنها صد سال عمر می کنند اما شاید باز به تو نرسند هر روز و هر شب به همه خواهم گفت. باز باد بد قولی کرد او را نمی بخشم و با نسیم وسوسه گر دوست می شوم.

                                                                                     هزاران گل سرخ

از کتاب " قبل از قطره اشک بعدی "

+ نوشته شده در 7:49 PM توسط مهرداد محمودی.
جمعه 23 بهمن1388
ما دو تا هستیم. . .
 

ما دو تا هستیم.  یکی انسان دیگری دراز گوش، نه از اون درازگوشهائی که  در سرزمین شماست کمی زیباتر و خیلی مهربانتر، ما با هم حرف نمیزنیم زبان طبیعی ما تنها  نگاه است. منطق و حقیقت در قلب ماست.

گاهی که بیمار هستم و در خواب و بیداری او مرا با نگاه مراقبت میکند و دانه های درشت اشک،  چشمان  زیبایش را شفاف و مهربانتر می کند و نگران از فرداست.

 اما من میدانم  که اگر شما بیمار شوید دراز گوشهایتان نگران  فردا نیستند و شاید از خوشحالی در پوست خود نه گنجند.

 وقتی اون غمگین و پژمرده است من به کنارش میروم، دستم را با محبت بر گونه ها و چشمان زیبایش می کشم. او با نگاه مرا دلداری میدهد که نگران نباشم. ولی غم تنهائی همه ی وجودم را میگیرد و نگران  فردا هستم.

اما میدانم که اگر درازگوشهای شما غمگین و پژمرده باشند شما شادمان...

ما دو تا هستیم. یکی انسان دیگری دراز گوش اما قلبهایمان یکی است. اما شما همه انسان هستید و...

 

                                                                                              هزاران گل سرخ

این هم بوبی ناز من. . .

+ نوشته شده در 5:55 PM توسط مهرداد محمودی.
یکشنبه 18 بهمن1388
خاطره ی تو
 

 دلبندم امشب باز مثل هر شب چهره ات برایم نمایان شده، چهره ای پاک و معصوم احساس دوست داشتنی شب و روز وجودم را احاطه می کند فشاری که از خواستن تو در من است پایان ندارد با وجودی که در کنارم قرار گرفتی یقین دارم خیلی زود خواهی رفت در این فکرم که به زودی چهره ات محو خواهد شد اما چهره و اندامت در ضمیر ناخودآگاه من همچنان پر رنگ نقش بسته است.

خاطرات گذاشته لحظه به لحظه وجودم را دگرگون می کند با تو بودن برایم نشاطی بود باران تو را به یادم می آورد. بیاد می آورم روزی را که در باران با هم قدم می زدیم. آن روز فراموش کرده بودم چتر را به همراه ببرم، امتیاز بزرگی بود چون مجبور بودی در پناه من قدم برداری و از ترس آسمان به من می پیچیدی، باران موهای زیبا و سیاهت را به چهره ات چسبانده بود. ابرهای تیره ستاره ای را که دوست داشتی در خود پنهان کرده بود و در وحشت نبودن ستاره  زیباتر می شدی دلداریت می دادم که باز ستاره ات خواهد آمد. راستی اسمش را چه گذاشته بودیم. قشنگترین ستاره ی آسمان بود.

دلبندم... میدانم که هرگز همدیگر را نخواهیم دید و این احساس وجودم را به وحشت می اندازد نیروی دوست داشتنی وجودم را در برگرفته دنیا برایم مفهومی ندارد نفس کشیدن و غذا خوردن لذت گذشته را ندارد. بارها به این فکر افتادم که برای چه زنده هستم. در بین چهره ها بدنبال تو می گردم، می دانم که این تلاش بی ثمر است اما قلب و چشمانم باور ندارند در گذشته بارها با هم در این مورد صحبت کرده بودیم که اگر روز گار ما را از هم جدا کرد چه باید بکنیم اما من خود را نمی توانم فریب دهم.

بدنیا آمدم برای دوست داشتن و نمی توانم دیگری را جای تو بگذارم. حال که رفتی می خواهم یاد و خاطراتت را دوست بدارم و باقیمانده ی عمر را با خاطراتت لذت ببرم.

 

                                                                                                   هزاران گل سرخ

 

از کتاب " قبل از قطره اشک بعدی "

+ نوشته شده در 1:37 AM توسط مهرداد محمودی.
یکشنبه 11 بهمن1388
نوشته دهم از کتاب "مجنون "

من از سرزمینی قحطی زده آمدم، گرسنه ام

لقمه نانم باش

من از کویری بی آب به تو رسیده ام

قطره آبم باش

من از قبرستان مردگان می آیم

نفسی بدم و زنده ام کن

من می خواهم تو باشم

بیا و من باش

                          هزاران گل سرخ

 

   

+ نوشته شده در 6:22 PM توسط مهرداد محمودی.
چهارشنبه 2 دی1388
نوشته بیستم از کتاب " مجنون "

در کنارم بودی، نه، در خود من بودی، در پیاده رو، در آستانه در، بر روی پلکهایم و در بین احساس انگشتانم بی کران رفتم.

 گذشته زیبا بود.زندگی قشنگ بود. بر روی آسمان قدم می زدم تکه ابری کوچک بر رویم خندید.... اما......

مسافرم، مسافری ساکن، به دنبال کوه می گردم کوهی به بزرگی کوه فرهاد.

فریاد دارم. به بزرگی کهکشان، غم دارم قد یک دل.

مورچه ها راه می روند... شاید برای نوشتن، دیدم ترسویی بیش نیستم.

هوا گرم است. راه زیبایی پیدا کردم مثل آب پاک است و مثل آفتاب درخشان، بیا، با من بیا،....

مورچه ها  به دنبال چه هستند. درها و پنچره ها به من گفتند: باد به دنبال توست. چه شده؟

شبها بود. که سراغی از من نمی گرفت، دوستی ای با من ندارد.

آزادی.... به دنبالش  می گردم. همیشه یک نفسی فاصله بود. اول اندیشه مردم.

حالا دیوار، همه جا دیوار، مورچه ها، همه چیز را با خود بردند.

برای من و تو فقط زمین پاک را گذاشتند.

تو رو خدا بگو، ببرید همه چیز را فقط احساس را بر روی انگشتانم رها کنید.

اندیشه ام، علمم، چشمانم، آسمانم – نه آسمان را برایم بگذارید می خواهم بار دیگر از سر بگیرم. چشم اندازی پیدا کردم همین کناره ها بر روی سرهای بی شمار، شکایتی دارم. به که بگویم.

باد امانم را برید.

به او بگو مرا آزاد کند.

ستاره ای پیدا کردم. به خدا مال کسی نیست از همه سوال کردم به تو می دهم برای خودت اما باد را از من دور کن!

یک قاب قشنگ هم رویش، مال تو، اصلاً  همه  لباسها و کفشهایم برای تو.

خانه ما برج دارد. می خواهم برروی آن بروم و فریاد بزنم. آهای مردم،" آسمان" شدم، باد را نمی خواهم. حالا خونم را بر روی سنگ فرش خیابان می ریزم تا باور کنید خونی در رگ دارم.

 

                                                                                          هزاران گل سرخ

 

باید بگم: " آسمان " برای من عشق است.

+ نوشته شده در 8:0 PM توسط مهرداد محمودی.
پنجشنبه 26 آذر1388
نوشته بیست و یکم از کتاب "مجنون "

برایت قصه های بسیار گفته بودم یادت می آید.

همیشه در خواب بودی و شاید هم در خواب من می خواهم برای بار دیگر خانه ای بسازم محکم تر از خانه گذشته. برایم بگو از کجا شروع کنم.

می خواهی در بلندای کوه برایت بسازم یا که بر روی ابرها.

دوست داری خانه شیشه ای که تمامی اجزای آن مشخص و آشکار باشد بسازم اما نه در این خانه همه خواهند دید. زشت و زیبا....

عزیزم در سرزمین ما مردانی هست با چهره آفتاب سوخته که قلبی زلال و پاک دارند. می خواهی درون پاکی قلب مردان برایت کلبه ای بسازم. کلبه ای با یک در ورودی و هزاران هزار پنجره که به هر سو نگاه کنی ایثار خواهی دید.... اما نه! می خواهم جایی زیبا تر پیدا کنم به دنبال رنگین کمان هستم می گویند در انتهای رنگین کمان عشقی وجود دارد. می خواهم همجوار آن اتاقی ساخته که تنها یک در و پنجره یا که، نبودن در و پنجره ... بیا دستت را در دستم بگذار تا به راهی دور برویم راهی جدید در بین کهکشان پیدا کردم.

دلبندم به من تهمت می زنند بارها و بارها به تو گفته بودم. می گویند: "مجنون"

بیا و به آنها بگو که من ............

احساس می کنم که دست در دستم گذاشته ای، به سرزمین من بیا سرزمین آفتاب.

سرزمین من در نقشه جغرافیا مرزی ندارد ولی چرا؟ تازگیها اطراف آن را شقایقهای  وحشی پر کرده اند.

باد راه سرزمین من را می داند ولی نه از او سوال نکن خودت می دانی که با من دشمنی دارد می خواهد عشقم را با خود ببرد. اگر او را سر راهت دیدی نگاهش نکن اگر تو را نوازش کرد پشت بر او کن می خواهم بداند که از آن من هستی. منی که هرگز نبود.

دلبندم مدتی است به دنبال آشکار می گردم نمی دانم چیست؟

آیا کلمه ای است یا صفت یا انسان یا عدد تو می دانی آشکار کجاست؟

چند وقت پیش در خیابان بین دست فروشان بساتی آشکار پهن شده بود. در بین آشکار جوجه گنجشکی  بود. که می گفت:" مادر" پای کوچکش را با نخی باریک به مهره ای باز شده بسته بودند. دریایی هم کنارش بود آب چندانی نداشت. آشکارا نمک می فروخت.

چرا نمی آیی؟ می خواهم قدم بر خاک سر زمینم بگذاری می دانم آرام آرام  قدم بر می داری چون مورچه ها را بسیار دوست داری همه در انتظار هستند بیا.

سرزمین من زیباست در آنجا مرغزار بسیار است در بین آنها کبوتران پرواز کنان در بین هم گره خوردند. بین آنها کبوتری دارم سفید و زیبا. نه باید بگویم کبوتران سرزمین من تماماً سفید و زیبا هستند. آنها روح پاک مردمان ما هستند. برایت در بینشان انتخاب کردم. که شاید خود انتخاب شدم باید راستش را برایت بگویم. در سرزمین من آبشارهای زیادی وجود دارد پاک و زلال. پیرمردان کهن حکایت می کند این آبشارها اشک چشمان مادران و خواهران ما بودند برایت جایی در کنار زیباترین آبشار جا گرفتم میا یی بگو که می آیم.

برایت نگفتم که سرزمین من پیرترین زمین را دارد همه آرزوی قدم زدن در دشتها و چمنزارهای زمین ما را دارند.

گل سرخی از میان کوهها برایت چیدم بیا بگیر. خیال نکن که این گل سرخ همانند گل های مشابه خود است. او عمری جاودان دارد و بوی فرح بخش.

در سرزمین من همه انسانها عمری جاودان دارند بهتر است بگویم که راز جاودانگی را پیدا کردند. اگر قدم به سرزمین من گذاشتی خود راز عمر جاودان را خواهی فهمید. در سرزمین من همه هستند آنهایی که نبودند.

 در سرزمین من هزاران رستم دستان است.

در سرزمین من، دیو سپید هم هست. دیو سپید همانند نشانش روشن است. در سرزمین من شب به روز نگاه می کند. بیا به سرزمین من، بیا.

سرزمینی که همه عشق خود را در آن گم کرده اند سرزمینی که همه یک فریاد دارند. سرزمینی که همه تک تک افراد و تک تک موجودات آفتابی درخشان تر هستند. همه و همه آفتاب عدالت هستند.

بله باید بار دیگر برایت بگویم و فریاد بزنم  تکرار، تکرار ........... کنم آنجا که سرزمین من است آسمانی زیبا دارد رنگ آسمان سرزمین من آبی است. رنگ باختگی در آن معنی ندارد.

در سرزمین من آفتابی درخشان تر در کناره های آن است.

آنجا که سرزمین من است گلها و سبزه ها در سنگ لاخها می روید. سبزی درختان سرزمین من به رنگ سبز است. نه رنگ دیگری.

 

                                                                            هزاران بوسه برای تو دلبندم

+ نوشته شده در 6:24 PM توسط مهرداد محمودی.